امام جمعه مکه عالمی بزرگ بود که از نظر زهد و تقوا به درجه و مقام عالی رسیده بود. وقتی برای اقامه نماز جمعه رفت و آمد می کرد با هیچ کس سخن نمی گفت. 

روزی سید بحر العلوم به مسجد رفته به او اقتدا کرد و با او نماز گزارد. بعد از نماز همراه آن عالم به منزل وی رفت. وقتی وارد شد کتابخانه ای دید که از کتابهای ارزشمند پر بود. بحر العلوم پرسید: در کتابخانه شما چه کتابهایی وجود دارد؟ 

او جواب داد: هرچه انسان میل کند و چشم، شوق دیدن آن را داشته باشد و لذت ببرد، اینجا موجود است. 

بحر العلوم چند عنوان از کتابهای اهل سنت را ذکر کرد که مجموعه کتابخانه فاقد آن بود بار دیگر پرسید: ابو حنیفه کتابی در رجال دارد آیا در کتابخانه شما هست؟ 

گفت: نه ولی دیده ام. 

سید گفت: در آن کتاب ابو حنیفه در وصف امام صادق(ع) مطالب بسیاری آورده و گفته است: من پیش او درسی خواندم و روزی هفتاد مسئله از او یاد می گرفتم. 

امام جمعه گوش می داد و سکوت کرده بود. سید از جای برخاست که به منزل برود؛ او نیز همراهش به راه افتاد تا به منزل بحر العلوم رسیدند. سید وی را دعوت کرد که به منزل آمده و استراحت کند. گفت: غرضم از آمدن شناختن منزل شما بود. 

پس از یک سال امام جمعه شخصی را دنبال بحر العلوم فرستاد. سید وقتی به منزل امام جمعه آمد او را در حال جان دادن یافت؛ بر بالینش نشست. 

امام جمعه اتاق را از اغیار خالی ساخت و گفت: از آن روز که امام صادق(ع) را توصیف کردی، من به وی معتقد شده ام، ولی تاکنون کسی از آن مطلع نشده است. مرا بر مذهب او غسل ده و کفن نمای و نماز بخوان. 

 

سید بحر العلوم، دریاى بى ‏ساحل ص 41