تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت 

تا باز چه اندیشه کند رای صوابت 

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی 

پیداست نگارا که بلند است جنابت 

 

دور است سر آب از این بادیه هش دار 

تا غول بیابان نفریبد به سرابت 

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل 

باری به غلط صرف شد ایام شبابت 

 

ای قصر دل افروز که منزلگه انسی 

یا رب مکناد آفت ایام خرابت 

حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد 

صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت 

 

کاش به اللهم عجل لولیک الفرج 

گفتن های خود، ملتزم بودیم شاید هم صداقت نداریم...